تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طرايف الحكم يا اندرزهاى ممتاز ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
و الحيّ الّذي لا يموت ، لك في كلّ يوم شأن تعلم كلّ شيء به غير تعليم ، انشر لنا هذا الميّت بقدرتك ، قال : فخرج من ذلك القبر رجل أبيض الرّأس و اللّحية ينفضّ رأسه من التّراب فزعا شاخصا بصره إلى السّماء ، فقال لهم : ما يوقفكم على قبري ؟ فقالوا : دعوناك لنسألك كيف وجدت طعم الموت ، فقال لهم : لقد سكنت في قبري تسعة و تسعين سنة ما ذهب عنّي ألم الموت و كربه ، و لا خرج مرارة طعم الموت من حلقي ، فقالوا له : متّ يوم متّ و أنت على ما نرى أبيض الرّأس و اللّحية ؟ قال : لا ، و لكن لمّا سمعت الصّيحة : اخرج ، إجتمعت تربة عظامي إلى روحي فنفست فيه فخرجت فزعا شاخصا بصري مهطعا إلى صوت الدّاعي ، فابيضّ لذلك رأسي و لحيتي .

[ الحديث 754 نوادر العلل و متفرقاتها ]

في نهج البلاغة : و قال عليه السّلام : فرض اللّه الإيمان تطهيرا من الشرك ،
هامش
براى تو نيست ، براى تو در هر روز شأن و تدبيرى است ، آگاه و دانائى بهر چيز بدون اينكه از كسى ياد گرفته باشى ( يعنى علم تو ذاتى است ) زنده گردان براى ما اين مرده را بقدرت و توانائى خود ، حضرت فرمود : پس بيرون آمد از آن قبر مرديكه موى سر و صورتش سفيد شده بود ، و بر طرف ميكرد خاك را از سر خود در حالى كه وحشت زده و ترسان بود و چشمان خود را به طرف آسمان دوخته بود ، پس بايشان گفت : چه چيز موجب ايستادن و توقف شما بر سر قبر من شده ؟ گفتند : ما تو را خوانديم براى اينكه پرسش كنيم از تو كه چگونه يافتى طعم و مزهء مرگ را ، گفت : همانا من نود و نه سال است كه در اين قبرم و هنوز درد و سختى مرگ از من بر طرف نشده و تلخى و ناگوارى طعم و مزهء مرگ از گلوى من بيرون نرفته ، به او گفتند : روزى كه از دنيا رفتى ، به همين حالت كه تو را مشاهده ميكنيم از سفيدى موى سر و صورت مرگ ترا دريافت ( يعنى روزى كه از دنيا رفتى موى سر و صورت تو سفيد بود ) گفت : نه ، بلكه هنگامى كه آن صدا را شنيدم كه به من گفتند : بيرون آى ( از قبرت ) استخوانهاى خاك‌شدهء من بروح من پيوست و زنده شدم در قبر و بيرون آمدم در حالى كه خائف و ترسان بودم و چشمانم به طرف آسمان باز مانده بود و بسوى خوانندهء صدا متوجه و رو آورنده بودم ، به همين جهت موى سر و صورت من سفيد شده . ( 1 ) 754 - در نهج البلاغه : ( حضرت امير المؤمنين عليه السّلام در بارهء حكمتهاى بعض احكام
طرايف الحكم يا اندرزهاى ممتاز ( فارسى ) — صفحة 424 | ميرزا أحمد الآشتياني