عزّ إسمه :
فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ
.
هامش
هين مكن تكيه بفهم خام خويش * مگسل از پيغمبر ايام خويش
پس بهر عصرى وليى قائمست * آزمايش تا قيامت دائمست
چون ملايك گوى لا علم لنا * تا بگيرد دست تو علمتنا
چون بسى ابليس آدم روى هست * پس بهر دستى نشايد داد دست
آنكه تو گنجش تو هم ميكنى * زين تو هم گنج را گم ميكنى
اندر آ در سايهء آن عاقلى * كش نتاند برد از ره ناقلى
پس غذاى دل بده از همدلى * رو بجو اقبال را از مقبلى
گر تو سنگ خاره و مرمر بوى * چون بصاحبدل رسى گوهر شوى
چون تعلق يافت نان به ابو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر
نان چه در سفره است نام او جماد * در تن مردم شود او روح شاد
چون تو در قرآن حق بگريختى * با روان انبيا آميختى
حق همى گويد نظرمان بر دلست * نيست بر صورت كه از آب و گلست
تو همى گوئى مرا دل نيز هست * دل فراز عرش باشد نى به پست
دل تو اين آلوده را پنداشتى * لا جرم دل ز اهل دل برداشتى
خود روا دارى كه دل آن باشد اين * كه بود در عشق شير و انگبين
يا دلى كو عاشق مالست و جاه * يا زبون وين گل و آب سياه
يا خيالاتى كه در ظلمات او * مىپرستدشان براى گفتگو
دل نباشد غير آن درياى نور * دل نظرگاه خدا وانگاه كور
سركشيدى تو كه من صاحبدلم * حاجت غيرى ندارم و اصلم
آن چنان كه آب گل سر در كشد * كه منم آب و چرا جويم مدد
بحر گويد من ترا در خود كشم * آب گل لافد كه من آب خوشم
لاف تو محروم ميدارد تو را * ترك كن اين لاف و در بحر اندرآ
مرغ پر نارسته چون پران شود * طعمهء هر گربهء دران شود
دست زن در ذيل صاحب دولتى * تا ز افضالش بيابى رفعتى
هر كه خواهد همنشينى با خدا * او نشيند در حضور اوليا
از حضور اوليا گر بگسلى * تو هلاكى زانكه جزئى نه كلى
عقل كل و نفس كل مرد خداست * عرش و كرسى را مدان كزوى جداست