ربّي بتسع : أوصاني بالإخلاص في السرّ و العلانية ، و العدل في الرّضا و الغضب ، و القصد في الفقر و الغنى ، و أن أعفو عمّن ظلمني ، و اعطي من حرمني ، و أصل من قطعني ، و أن يكون صمتي فكرا ، و منطقي ذكرا ، و نظري عبرا .
[ الحديث 354 ما جمع من مفردات كلمات الرسول ص ]
و فيه أيضا : في ذلك الباب ( تحف العقول ) و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلم : لا يزول المسروق منه في تهمة من هو بريء حتّى يكون أعظم جرما من السّارق .
[ الحديث 355 باب عدم جواز الافتاء به غير علم ]
و فيه أيضا : في ذلك الباب ( تحف العقول ) و قال صلّى اللّه عليه و آله و سلم : لا يقبض العلم إنتزاعا من النّاس ، و لكنّه يقبض العلماء حتّى إذا لم يبق عالم ، إتّخذ النّاس رؤساء جهّالا ، إستفتوا فأفتوا به غير علم ، فضلّوا و أضلّوا .
هامش
مرا بنه خصلت : سفارش فرمود مرا بخالص گردانيدن عمل و طاعات ( يعنى جز خداوند ، منظور و مقصدى در عمل نباشد ) در پنهان و آشكار ؛ و به عدالت رفتار كردن در خوشنودى و خشم و غضب ؛ و ميانه روى در زندگانى چه در حال فقر و نيازمندى ، و چه در وقت بىنيازى و دارائى ؛ و اينكه عفو و گذشت نمايم از كسى كه به من ستم كرده ؛ و بخشش و عطا كنم به كسى كه مرا از عطاى خود محروم نموده ؛ و اينكه با خويشاوندانى كه قطع رحم از من نمودهاند صلهء رحم و نيكى نمايم ؛ و اينكه سكوت من فكر و انديشه ( در آيات الهى ) باشد ، و گفتار من ياد خدا باشد ؛ و نظر نمودن من پند گرفتن و عبرت باشد .
( 1 ) 354 - و نيز در همان كتاب و باب : ( در كتاب تحف العقول ) است كه آن حضرت فرمود : كسى كه چيزى از او دزديده شده ( و در مقام تهمت بپاكدامنان باشد ) از تهمت زدن به كسى كه پاكدامن است دست بر ندارد ، تا آنكه گناهش بزرگتر از گناه دزد شود .
( 2 ) 355 - و نيز در همان كتاب و باب : ( در كتاب تحف العقول ) است كه آن حضرت فرمود : علم و دانش گرفته نشود آن طور كه از سينهء مردمان بيرون رود ، بلكه گرفته ميشوند دانشمندان ( يعنى از دنيا ميروند ) تا هنگامى كه باقى نماند عالمى ، اختيار ميكنند مردم پيشوايانى كه نادانند و رأى و دانش از ايشان طلب كنند ، پس ايشان رأى و عقيدهء خود اظهار كنند بدون علم و دانش ، پس گمراه شوند و ( مردم را نيز ) گمراه كنند .چون بسى ابليس آدم روى هست * پس بهر دستى نشايد داد دست
آنكه تو گنجش توهم ميكنى * زين توهم گنج را گم ميكنى
حرف حكمت بر زبان ناحكيم * حلههاى عاريت دان اى سليم
گر بدل در تافتى گفت لبش * ذره ذره گشته بودى قالبش