اجماع كردهاند ؛ پيامبر ( ص ) در اين خطبه فرمود : « هر كسى كه من مولاى اويم على مولاى اوست » و در اين هنگام عمر گفت : اى ابو الحسن خوشا به حال تو كه مولا و سرور من و هر مرد و زن مؤمنى شدى ، اين سخن تسليم و رضاى آنها را به حكومت على ( ع ) بيان مىكند ، سپس هواى نفس و رياستطلبى و عشق به خلافت و فرمانروايى ، و ميل به شكستن قراردادها در ميان تنشها و اضطرابها و به اهتزاز در آمدن پرچمها و ازدحام سواران ، و رغبت به كشورگشايى و امر و نهى ، بر دل آنها غلبه يافت ، و در نتيجه نخستين اختلاف را پديد آوردند ، و كتاب خدا و وصيّت پيامبر ( ص ) را به دست فراموشى سپردند ،
فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ
« 21 » پيامبر ( ص ) به هنگام وفات فرمود : دوات و كاغذى برايم بياوريد تا مشكل كارتان را بر طرف كنم ، و كسى را كه پس از من سزاوار خلافت است معلوم سازم ، عمر گفت : آن مرد را رها كنيد كه هذيان مىگويد . » سپس غزّالى مىگويد « پس هر گاه تمسّك شما به تأويل نصوص باطل باشد ، و بخواهيد ناگزير به اجماع بازگرديد و به آن تمسّك جوييد بايد بدانيد كه آن نيز مردود و باطل است ، چه در حلقهء بيعت ، عبّاس و فرزندانش و على ( ع ) و همسرش حضور نداشتهاند ، و اصحاب سقيفه در بيعت با سعد بن عباده خزرجى مخالفت كردهاند . محمّد بن ابى بكر به هنگامى كه پدرش در آستانهء مرگ بود بر او وارد شد ؛ ابو بكر به او گفت : اى فرزند عمويت عمر را نزد من بياور تا به او وصيّت كنم ، محمّد در پاسخ گفت : اى پدر تو بر حقّ بودهاى يا بر باطل ؟ ابو بكر گفت : بر حق ، محمّد گفت : اگر بر حقّ بودهاى خلافت را براى فرزندانت وصيّت كن « 22 » ، سپس از نزد او بيرون شد و پيش على ( ع ) رفت ، و آنچه واقع شد جريان يافت . و نيز گفتار ابو بكر بر فراز منبر
هامش
( 21 ) آل عمران / 187 : . . . امّا آنها آن را پشت سر افكندند و به بهاى كمى مبادله كردند ، چه بد متاعى خريدند .
( 22 ) اين داستان با سنّ محمّد سازگار نيست .