دوّمين واژه علم است
( 1 ) كه اين نيز در گذشته بر معرفت بارى تعالى و شناخت آيات و افعال او در ميان بندگان و آفريدگانش اطلاق مىشده است ، در اين واژه نيز تصرّف كرده ، آن را تخصيص دادند ، تا آن جا كه صاحب علم بيشتر به كسى اطلاق مىشود كه به مناظره با دشمنان دربارهء مسائل فقهى و غير آن مشغول است ، و مىگويند : او عالم حقيقى است ، او در علم حريفى ندارد ، و هر كس به اين كار نپردازد ، و به آن مشغول نباشد به نظر آنها از ضعفاست ، و او را در زمرهء اهل علم به شمار نمىآورند . و اين نيز تصرّف در اين واژه از راه تخصيص است ، ليكن اخبار و احاديثى كه در فضيلت علم و عالمان وارد شده ، اكثر آنها دربارهء معرفت بارى تعالى و علم به احكام و افعال و صفات اوست ، امّا در اين زمان اين واژه بر كسانى اطلاق مىشود كه از علوم شرعى جز رسوم جدل در مسائل مورد اختلاف ، چيزى نمىدانند ، و به همين سبب با همهء نادانى ، آنها به تفسير ، اخبار ، علم مذهب و ديگر علوم ، از فحول علما شمرده مىشوند ، و اين امر سبب هلاكت بسيارى از طالبان علم شده است .
سوّمين واژه توحيد است ،
( 2 ) اين واژه در اين زمان عبارت از فنّ كلام ، شناخت طريق مجادله ، احاطه بر نقيضگويى خصم ، قدرت بر گسترش بحث با كثرت سؤال و برانگيختن شبهات و فراهمكردن ادلّهء مربوط به آنهاست تا آن جا كه گروههايى از دارندگان اين صفات به خود لقب اهل عدل و توحيد داده ، و متكلّمان ، علماى توحيد ناميده شدهاند ، با آن كه هيچ كدام از چيزهايى كه به اين فن اختصاص دارد در صدر اسلام معروف و شناخته نبوده ، بلكه در آن دوران كسانى كه باب بحث و مجادله را باز مىكردند بشدّت مورد ردّ و انكار قرار مىگرفتند .
امّا دلائل روشنى كه قرآن بر آنها مشتمل است ، و عقل به محض شنيدن ، آنها را مىپذيرد براى همگان آشكار است ، و در نزد مسلمانان آن زمان علم منحصر به علوم قرآن بوده است ، و توحيد از نظر آنان امر ديگرى بوده كه بيشتر متكلّمان آن را نمىفهمند ، و اگر بفهمند ، متصّف به آن نيستند ، و آن عبارت از اين است كه همهء امور با قطع نظر از وسيلهها و واسطهها از خدا دانسته شود ؛ اين