رهبر است ، و در صدر اسلام تنها آنها فتوا مىدادند ، مأمور جانشين اوست ، و متكلّف غير از اينهاست و كسى است كه بدون آن كه نيازى باشد عهدهدار فتوا مىشود . پيشينيان از دادن فتوا دورى مىجستند ، به گونهاى كه اگر از يكى از آنها مسألهاى پرسش مىشد ، او دادن پاسخ را به ديگرى حواله مىكرد . امّا اگر از علم قرآن و چگونگى راه آخرت از آنها مىپرسيدند از دادن جواب شانه خالى نمىكردند . در پارهاى از روايات به جاى متكلّف كه در حديث مذكور است مرايى ( ريا كننده ) آمده است ، چه كسى كه خطر فتوا دادن را بر عهده مىگيرد ، بىآن كه او را براى رفع اين نياز تعيين كرده باشند ، قصدى جز تحصيل جاه و مال ندارد .
اگر گفته شود : اين سخن چنانچه در احكام حدود و قصاص و ديات و حلّ و فصل دعاوى درست باشد ، امّا نسبت به آنچه بخش عبادات اين كتاب اعمّ از روزه و نماز مشتمل بر آن است ، همچنين در مورد حلال و حرام كه موضوع بخش معاملات است درست نيست . پاسخ اين است كه بدانى نزديكترين و مقدّمترين اعمال آخرت كه فقيه از آنها سخن مىگويد سه چيز است : اسلام ، نماز و حلال و حرام ، و چون دربارهء بالاترين هدف نظر فقيه در اين امور بينديشيم خواهيم ديد .
كه آن از مرز دنيا تجاوز نمىكند ، و به آخرت نمىرسد ، و چون اين معنا در امور سه گانهء مذكور معلوم شود ، در غير آنها روشنتر خواهد بود .
امّا اسلام : سخن فقيه در صحّت و فساد و شرايط اسلام يك مسلمان است ، و توجّه او تنها به زبان است ، و دل از ولايت فقيه بيرون است ، چه پيامبر ( ص ) صاحبان شمشير و ارباب قدرت و سلطنت را از اين ولايت و حاكميّت عزل كرده و به كسى كه شخصى را پس از اداى شهادتين كشته ، و عذر آورده بود كه وى از بيم شمشير ، اسلام آورده است فرمود : « چرا دلش را نشكافتى ؟ » « 25 » بلكه فقيه بر صحّت اسلام كسى كه در زير سايهء شمشيرها مسلمان شده است حكم مىكند ، با
هامش
( 25 ) ابن ابى حاتم به نقل از سدى ، چنان كه در الدّر المنثور است ، ج 2 ، ص 200 . معناى پرسش عتابآميز مذكور اين است كه اطّلاع بر احوال دل ميسّر نيست ، و بايد به ظاهر بسنده كرد . م .