خود چنان كه طريقه سنيان است فاتحه خواند و رفت به عقب سر ضريح مقدس و مشغول نماز وادعيه شد و پدرم در سمت پيش روى ضريح مقدس را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مىماليد و روى خود را در آنجا مىسائيد و تضرع و زارى مىكرد مانند ابر بهار اشك از ديده او جارى بود و من نيز از عجز و زارى پدرم به گريه افتاده بود م و بر اين حال تقربياً دو ساعت گذشت و نزديك بود كه پدرم قالب تهى كند كه ناگاه سقف محاذى بالاى ضريح مقدس شق شد و ملاحظه شد كه گويا به يك بار صد هزار خورشيد و ماه و شمع و مشعل بر ضريح مقدس و روضهء مقدسه ريخت كه مجموع روضه هزار مرتبه از روز روشنتر و نورانىتر شد و صداى حسن پاشا بلند شد كه به آواز بلند مكرر مىگفت :
صلى الله على النبى محمد و آله .
پس پاشا برخاست و ضريح مقدس را بوسيد و پدر مرا طلبيد و محاسن او را گرفت و به خود كشيد و ميان دو چشم پدر مرا بوسيد و گفت :
بزرگ مخدومى دارى خادم چنين مولائى بايد بود ، و انعام بسيار بر پدرم و ساير خدام روضه متبركه كرده و در همان شب به بغداد مراجعت نمود .
حكايت لطيف
* نقل
است كه چند نفر با زنى اجتماع كردند كه با او زنا كنند و هر يك به خلوت او مىرفتند و زنا مىكردند يكى از آنها به آن زن گفت :
من از خدا شرم مىدارم اين پنج درهم را بگير و به رفقاى من بگو او نيز زنا كرد گفت :
معاذالله كه من از براى پنج درهم دروغ گويم .
قصص مضحكات
* و ايضاً
مردى شخصى را كه امام مسجدى بود ديد كه در ميان مسجد با