تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
چوخادار گويند : به طلب كليد دار كاظمين عليهما السّلام آمد شيخ محمد گويد : كه كليد دار آن وقت پدر من بود و سن تقربياً در سن بيست ساله بودم و با پدر در كاظمين بوديم كه ناگاه چو خادار به احضار پدرم آمد و او نمىدانست كه با او چه شغل داشت روانه بغداد شد و من نيز به اتفاق او رفتم و من بر در خانه پاشا ماندم و پدرم را به حضور بردند بعد از حضور پاشا از پدرم سئوال كرد كه گويند شب اول رجب را شب نور باران گويند به جهت نزول نور از آسمان بر قبور ائمه دين آيا تو هيچ آن را در قبر كاظمين مشاهده كرده‌اى ؟ پدر خالى از ذهن و بىتامل گفت : بلى چنين است و من مكرر ديده‌ام . پاشاى مذكور گفت : اين امر غريبى است و اول رجب نزديك است مهيا باش كه من در شب اول رجب در روضه مقدسه كاظمين به سر خواهم برد پدرم از استماع اين سخن به فكر افتاد كه اين چه جرأتى بود كه من كردم و چه سخن بود از من سر زد و با خود گفت : كه يحتمل مراد نور ظاهرى مشاهده نباشد و من نور محسوسى نديده‌ام و متحير و غمناك بيرون آمد و من چون او را ديدم آثار تغير و ملال در بشره او يافتم و سبب استفسار كردم گفت : اى فرزند من خود را به كشتن دادم و با حال تباه روانه كاظمين عليهما السّلام شديم و در بقيه آن ماه پدرم به وصيت و وداع مشغول بود و امور خود را انجام مىداد و خورد و خواب او تمام شد و روز و شب به گريه و زارى مشغول بود و شبها در روضهء مقدسه تضرع مىكرد و به ارواح مقدسه ايشان توسل مىجست و خدمتكارى خود را شفيع مىكرد تا روز آخر ماه جمادى الثانية . چون روز به حوالى غروب رسيد كوكبهء پاشا ظاهر شد و خود او نيز وارد شد و پدرم را طلبيد و گفت : بعد از غروب روضه را خلوت نمايد و زوار را بيرون كند ، پدرم حسب الأمر چنان كرد ، هنگام نماز شام پاشا به روضه داخل شد امر كرد كه شمعهاى روضه كه روشن بود خاموش كردند و روضه مقدسه تاريك ماند .
خزائن ( فارسى ) — صفحة 352 | حسن حسن زاده آملى / المحقق النراقي