منذستين سنة قيل له : كيف ذلك ؟ قال : إنه ينيكنى كل يوم فإذا قلت : لاتستحيى من شيبتى إنى كبرت ؟ قال : يا بارد كيف كبرت من الأمس إلى اليوم ؟
رئى
معلم على غلام يلوط به فقيل له : ما تفعل ؟ قال : أردت أن اعلمه باب الفاعل و المفعول .
شخصى از ولايات عرب
* حكايت
شخصى از ولايات عرب حكايت مىكند كه از خانه خود پى حاجتى بيرون رفتم شب سرد بود به خيمهء بعضى از أعراب رسيدم و مهمان شدم و مرا مهمان كردند و مهربانى نمودند چون وقت خواب رسيد يكى از زنان اهل خيمه را از بستر خود دور كرده مرا بر جاى او خوابانيدند كه مبادا سرما و ابر بر من اذيت كند .
و شب تاريك بود و من خوابيده بودم كه ديدم دست كسى به من دراز شد و به بند ازار من رسيد .
يافتم كسى است از خارج آمده مىخواهد در تاريكى به آن زن جمع شود من ساكت شدم و هيچ نگفتم و دستى به دست او رسانيدم ديدم دستمالى مملو از بعضى هدايا به دست من داد من آن را در زير اسباب خود گذاردم دوباره دست دراز كرد دست خود را پيش دستش بردم و نشستم دست مرا گرفت و پيش خود برد و آلت خود را مثل عمودى به دست من داد من خوددارى كردم و تنفر و وحشت نكردم من ذكر خود را راست كردم و دست او را گرفتم و ذكر خود را به دست او دادم ، چون دست او به ذكر من رسيد از جاى جست و بالاپوش آن از دوش او افتاد فرار كرد و از دويدن او گوسفندان صاحب خيمه رم كردند و سگها به فرياد آمدند و من از خنده نزديك به هلاكت رسيدم اما فاش نكردم چون صبح شد دستمال و بالاپوش را برداشته سوار شدم و رفتم .
قيل :
إنه ضرط رجل بين يدى المتوكل فاستحيى فقال : ضرطت ؟ قال