« أيضاً »
نفس مى نيارم زد از شكر دوست * كه شكرى ندارم كه در خورد اوست
« أيضاً »
چو پيش مردمان بسيار گردى * اگر چه بس عزيزى خوار گردى
« أيضاً »
خاكساران جهان را به حقارت منگر * تو چه دانى كه در اين گرد سوارى باشد
« أيضاً »
چرا فزون نشود خاك آستانهء ما * كه آفتاب قدم مىنهد به خانهء ما
« أيضاً »
بروز نيك كسان هيچ غم مخور زينهار * بسا كسان كه به روز تو آرزومندند
« أيضاً »
آن را كه بود سابقهء لطف خداوند * گو أنجم افلاك مكن كار گذارى
« أيضاً »
تو چون شيرى غريبان را ميفكن * غريبان را سگان باشند دشمن
« أيضاً »
خود گرفتم كه پس از سعى و تكاپوى دراز * كار زان سان كه دلت خواست به سامان گردد
بچهاى ايمن از اين عالم نا پا بر جاى * كه بيك دم زدنت كار دگر سان گردد
« أيضاً »
توانم آن كه نيازارم اندرون كسى * حسود را چكنم كو ز خود برنج در است
« أيضاً »
هر كه با فولاد باز و پنجه كرد * ساعد سيمين خود را رنجه كرد