تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
« وله »
اى در اين دامگه و هم و خيال * مانده در ربقهء عادت مه و سال چند سر در ره عادت باشى * تارك تاج سعادت باشى كردهء عادت خود بردهء خويش * باز كن خوى ز خود كردهء خويش هست ارادت بر هر آزاده * ترك ما كان عليه العادة اى خوش آن وقت كه بى فكر و نظر * بر زند خواستى از جان تو سر كو اگر بر تو كشد تيغ به جنگ * با مرصع كمر از دم پلنگ دست خود بر كمر آرى با كوه * در دلت نايد ازو هيچ شكوه هم چو خورشيد كه نبود ميغش * خويش را عور زنى بر تيغش خون لعل از جگرش بگشائى * نقد كان از كمرش بر بائى در رسد باديهء ژرف به پيش * فسحت آن زدل عارف بيش از قضايش گذرى همچو سحاب * از مژه بر تف آن ريزى آب ور بگيرد ره تو دريائى * لجهء موج بگردون سائى زان كنى همچو صبا زود گذار * نكنى لب تر از آن كشتى وار هر چه القصه شود بند رهت * روى بر تابد از آن قبله گهت يك به يك را ز ميان بردارى * قدم صدق به جان بردارى پا نهى بزم بخلوت گه راز * چنگ وحدت بنوائى تو بساز
« وله »
اى دل اهل ارادت به تو شاد * به تو نازم كه مريدى و مراد اى زهر سو همه را روى به تو * روى هر ذره زهر سوى به تو اى در رحمت تو بر همه باز * غرقه نعمت تو شيب و فراز اى غمت دولت جاويد همه * غم تو غايت اميد همه نعمت خاطر خود ميدان خوش * و ز رخت جنت جاويدان خوش مبتلاى من و مائيم هنوز * مانده در خوف ور جائيم هنوز