« وله »
اى در اين دامگه و هم و خيال * مانده در ربقهء عادت مه و سال
چند سر در ره عادت باشى * تارك تاج سعادت باشى
كردهء عادت خود بردهء خويش * باز كن خوى ز خود كردهء خويش
هست ارادت بر هر آزاده * ترك ما كان عليه العادة
اى خوش آن وقت كه بى فكر و نظر * بر زند خواستى از جان تو سر
كو اگر بر تو كشد تيغ به جنگ * با مرصع كمر از دم پلنگ
دست خود بر كمر آرى با كوه * در دلت نايد ازو هيچ شكوه
هم چو خورشيد كه نبود ميغش * خويش را عور زنى بر تيغش
خون لعل از جگرش بگشائى * نقد كان از كمرش بر بائى
در رسد باديهء ژرف به پيش * فسحت آن زدل عارف بيش
از قضايش گذرى همچو سحاب * از مژه بر تف آن ريزى آب
ور بگيرد ره تو دريائى * لجهء موج بگردون سائى
زان كنى همچو صبا زود گذار * نكنى لب تر از آن كشتى وار
هر چه القصه شود بند رهت * روى بر تابد از آن قبله گهت
يك به يك را ز ميان بردارى * قدم صدق به جان بردارى
پا نهى بزم بخلوت گه راز * چنگ وحدت بنوائى تو بساز
« وله »
اى دل اهل ارادت به تو شاد * به تو نازم كه مريدى و مراد
اى زهر سو همه را روى به تو * روى هر ذره زهر سوى به تو
اى در رحمت تو بر همه باز * غرقه نعمت تو شيب و فراز
اى غمت دولت جاويد همه * غم تو غايت اميد همه
نعمت خاطر خود ميدان خوش * و ز رخت جنت جاويدان خوش
مبتلاى من و مائيم هنوز * مانده در خوف ور جائيم هنوز