« آذرى »
نوبهاران به كه عزم عشرت آبادى كنيم * بگذريم از بوستان وز دوستان يادى كنيم
بلبلان از روى نوروزى به فرياد آمدند * نه كميم از بلبلى ما نيز فريادى كنيم
خيمه سلطان گل بر سبزهء صحرا زدند * خيز تا آنجا رويم از دست دل دادى كنيم
دهر بنياد خرابى مىكند ساقى كجاست * موسم عيش است تا ما نيز بنيادى كنيم
آذرى چون آب در زنجير بودن تا بكى * چون صبا يك ره هواى سرو آزادى كنيم
« صائب »
چون گذارد خشت أول بر زمين معمار كج * گر رساند بر فلك باشد همان ديوار كج
مگس خان افغان و قبر حافظ
* حكايت :
مگس خان افغان بر سر قبر خواجه حافظ آمده به جهت تشنيع تشيّع خواست مقبرهء او را خراب كند ، جمعى او را ممانعت كرده قرار بر تفأل از ديوان خواجه گذاردند اين شعر نمودار شد :
اى مگس عرصهء سيمرغ نه جولانگه تست * عرض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
قبر شيخ سعدى و دروازه كازرون
* أيضاً :
گويند قبر شيخ سعدى در مكانى واقعست كه چون برابر او روى دروازه كازران پيدا است در اين اوقات شخصى از امراء زند كه در شيراز مقام داشت روزى به تفرج بر سر قبر شيخ آمد بر ميان قبر شيخ به نشست و پائى بر سر پا افكند متوجه ديدن كازران بود در اين اثناء گفت كلّيات شيخ را بياوريد تا تفأل حال خود كنم چون گشود اين شعر بر آمد :
گر بر سر كير ما نشينى * دروازهء كازران ببينى
بى اختيار آن شخص از روى قبر برخاسته به زير آمد به گوشهاى خجل