گفتند : خاك آن چاه را به كجا بريزيم . ملتفت شد و تبسّمى كرد و گفت : تسلسل لازم آمد » .
طبقات الصوفيهء خواجه عبد اللّه انصارى ( چاپ دكتر مولايى ) ، ص 391 : « شيخ منصور گاوكلاه ، بوده به سرخس ، از مشاهير اهل ملامت بوده . وقتى فارغ بود كه ياران وى به سفر شده بودند . وى در حايطى شد از آن كسى و چاه فراكندن گرفت . به آب برد . چون تمام شد ، برآمد پهلوى وى ديگرى بكند ، و آن بار در چاه پيشينه مىكرد . چون آن تمام شد ، آن ديگر پر شد . بار سيم ديگر كندن گرفت . همچنان مىكرد . يكى وى را گفت : ديوانهاى ، اين چرا مىكنى ؟ گفت : نفس خود در شغل مىافكنم ، پيش از آنكه نفس مرا در شغلى افكند . و كردهاند مشايخ از اين باب .
لقد جلب الفراغ عليك شغلا * و اسباب الفراغ من البلاء
يعنى : آسودگى ، شغلى بر تو پيشآورد / و اسباب آسودگى از بلاء است .
74 ترسيدم مزد حمّاليش را بخواهد
روزى آرد خريده بود و به وسيلهء حمّالى به خانه مىبرد . در بين راه ميان ازدحام مردم حمّال با آرد گم شد . بعد از چند روز حمّال را ديد و خود را پنهان كرد .
گفتند : چرا چنين كردى و آردت را نطلبيدى ؟ گفت : ترسيدم كه مزد حمّاليش را بخواهد .