گفت : خودت چى ؟ گفت : اى احمق ! اگر من در پيراهنم بودم آيا نمىافتادم !
مصادر :
ابن جوزى ، أخبار الحمقى ، ص 37 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 86 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدين ، ص 40 . همچنين ، نگا : حكايت 363 .
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 70 : « پيراهنش را بر روى ريسمان آويزان كرده بود كه باد بر آن وزيد و آن را به زمين انداخت . گفت : واجب است يك قربانى كنم . زنش گفت : براى چه ؟ گفت : براى اينكه من داخل پيراهن نبودم » .
مآخذ :
ابن ممّاتى ، الفاشوش فى احكام قراقوش ( نوادر قراقوش ) ، ص 63 : « روزى قراقوش پيراهنش را بعد از شستن بر روى طناب انداخته بود كه باد آن را بر روى زمين انداخت .
قراقوش صد دينار صدقه داد و گفت : شكر خدا را كه مرا حفظ كرد ، چون اگر در پيراهنم بودم بر زمين مىافتادم و دست و پايم مىشكست » .
آيتى ، مجلّهء نمكدان ، سال اوّل ( 1308 ) ، خانهء دوم ، ص 118 : « جحا به همسايهاش گفت :
آيا دوش خروش مرا نشنيدى كه به فريادم نرسيدى ؟ گفت : شنيدم ، ولى مطلب را نفهميدم .
جحا گفت : جامهام از بام به زير افتاد . پرسيد : از افتادن جامه تو را چه زيان زايد كه چنين خروش بر آرى و مردم را به يارى طلبى ؟ گفت : اى احمق نادان ! اگر من در درون آن بودم چه ميشد ؟ بىشبهه با آن جامه از بام فرو افتاده و جان به ملك الموت داده بودم .
قطعه :
مىكرد يكى فَغان و فرياد * كز بام فَكند جامه بادم
گفتند تو اندر آن نبودى * گفت ار بودم فرو فُتادم
69 زندانيت كرد تا گهت را خوردى
ابو منصور ثعالبى در كتاب غرر النّوادرآورده است كه : وقتى باد جحا را ناراحت كرد ، آن را مخاطب ساخت و گفت : هيچكس جز سليمان بن داود تو را نشناخت كه زندانيت كرد تا گهت را خوردى .