ايّها القاضى ! اين شوهر من است . قاضى گفت : اكنون چه بايد كرد و من به كجا روم ؟ زن گفت : بيم مدار كه من تو را به اين صندوق اندر كنم . قاضى گفت : آنچه بخواهى بكن . در حال زن به آستين قاضى بچسبيد و در طبقهء سفلاى صندوق نهاده و در او را محكم ببست و از خانه به درآمده در بگشود . والى دريافت ، او را سلام داده زمين ببوسيد و دست او را گرفته به مجلس اندرآورد و به او گفت :
ايها الوالى ! خانه خانهء توست و من از كنيزان توام در تمامت امروز نزد من خواهى بود اكنون جامه بكن و اين جامهء سرخ در بر كن كه جامهء خواب همين است . پس جامهء والى رفته آن جامهء سرخ به دو پوشانيد و كهنه بر سر او ببست و در خوابگاهش بنشانيد و به ملاعبت بنشستند . والى دست به سوى او دراز كرد كه تمتّع از او بگيرد ، زن گفت : يا مولانا ! امروز روزى است كه كسى با تو شريك نخواهد بود ولى به احسان خويش ورقهء رهايى برادرم بنويس تا خاطر آسوده شود . والى گفت : على الرأس و العين . در حال كتابى به زندانبان به اين مضمون نوشت كه : در حال وصول اين كتاب بدون مهلت و تأخير فلان را از زندان رها كن و عذر مگو ، پس از آن كتاب را مهر كرده به زن بازرگان بداد و به ملاعبت پرداخت . ناگاه در بكوفتند . والى گفت : اين كيست ؟ زن گفت : اين شوهر من است .
والى گفت : چه بايد كرد و به كجا خواهم رفت ؟ زن گفت : بدين صندوق اندر شو تا من او را بازگردانم و به سوى تو بازگردم . والى سخن او بپذيرفت . آنگاه زن بازرگان او را در طبقه دوم صندوق نهاد و در او را قفل زد . قاضى سخنان ايشان را از آغاز تا انجام گوش همى داد . پس زن به سوى در شد و در بگشود . وزير را در پشت در ايستاده ديد . در پيش او زمين ببوسيد و او را به خانه آورد به ملاعبت بنشستند . پس وزير را در خوابگاه نشانده به او گفت جامهء خويشتن بكن - تا اين كه در بكوفتند . وزير را نيز در طبقهء ديگر جاى داد . چون به پشت درآمد ، در را بگشود ، ناگاه ملك درآمد . زن بازرگان سه بار زمين ببوسيد و او را به غرفه جاى داد در صدر مكانش قرار گرفت و گفت : اى ملك اگر دنيا با آنچه در اوست به من روى دادى برابر يك قدم كه به سوى من برداشتهاى نمىشد . چون ملك در مقام خويشتن بنشست ، زن گفت : اگر اجازت دهى سخن بگويم ؟ ملك فرمود : هرچه
جوحى ( فارسى ) — صفحة 889
مساهمون: احمد مجاهد
ص٨٨٩