تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 890

مساهمون:

ص٨٩٠
خواهى بگو . زن گفت : اى ملك ! جامهء سلطنت بكن و جامهء ملاعبت در بر كن . ملك جامه‌يى كه با هزار دينار متساوى بود بكند و جامهء كهنه‌يى كه ده دينار قيمت داشت بپوشيد . آنگاه زن به ملاعبت و مؤانست مشغول گشت ، و جماعتى كه در صندوق بودند سخنان ايشان را مىشنيدند و هرچه روى مىداد مىدانستند ولى كسى را ياراى سخن گفتن نبود . پس ملك دست در گردن او آورده خواست كه با او بياميزد كه در خانه بكوفتند . گفت : من چه كار كنم و به كجا روم ؟ زن دست ملك را گرفته و در طبقهء چهارمين صندوق بگذاشت و در او را ببست . پس از آن به درآمده در بگشود ديد كه نجّار است . به خانه اندرون آمد . زن به او گفت : طبق‌هاى صندوق را چرا بدينسان تنگ ساختى ؟ نجّار گفت : اى خاتون ! چگونه ساخته‌ام ؟ زن گفت : اين طبقهء پنجمين بسى تنگ است . نجّار گفت : اى خاتون ! وسيع است . زن گفت : تو به آن طبقه درون شو تا تنگى و گشادى او را بدانى كه او گنجايش تو را ندارد . نجّار گفت : اى خاتون ! جز من چهار تن ديگر در اين طبقه همى گنجند . پس نجّار داخل طبقهء پنجم شد ، زن بازرگان در صندوق بپوشانيد و قفلى محكم بر او نهاد ، و در حال برخاسته و نوشتهء والى را برداشته و به سوى زندان‌بان شتافته جوان را فى الفور رها كرد . زن بازرگان هر آنچه كرده بود با معشوق خود بگفت . آن جوان گفت : اكنون چه خواهيم كرد ؟ زن گف : به شهر ديگر برويم كه در اين شهر اقامت كردن نشايد . آنگاه هرچه داشتند به اشتران بسته همان ساعت از آن شهر به سوى شهر ديگر سفر كردند . و اما آن جماعت سه روز بىخواب و خور در طبق‌هاى صندوق بماندند . آن‌گاه نجّار به سر ملك بول كرد و ملك به سر وزير و وزير به سر والى و والى به سر قاضى بول همى كردند كه قاضى فرياد برآورد و گفت : اين پليدىها چيست ؟ والى آواز بلند كرد : عظّم اللّه اجرك ايّها القاضى . والى بانگ بر زد و گفت : كيست اين پليدىها همى كند ؟ وزير گفت : ايّها الوالى ! خدا تو را پاداش نيكو دهاد . پس از آن وزير بانگ بر ملك زد كه : اين پليدىها چيست ؟ ملك چون آواز بشنيد او را بشناخت و سخن نگفت و كار خود پوشيده داشت . آنگاه وزير گفت : نفرين خداى بر اين زن باد كه جز ملك همهء بزرگان را جمع آورده . ملك گفت : خاموش كه نخستين كسى را كه اين
جوحى ( فارسى ) — صفحة 890 | احمد مجاهد / احمد مجاهد