تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
زندانش كرده ؟ زن گفت اى ملك ! والى او را در زندان كرده . پس ملك نيز مفتون غنج و دلال او شد ، آنگاه به او گفت : با من به قصر اندر آى تا به سوى والى بفرستم كه برادر تو را خلاص كند ، زن گفت : اى ملك ! اين از بلند اقبالى است كه ملك به چو منى ميل كند و لكن اگر ملك مرا به قدوم مبارك بنوازد مرا فرق به فرقدان خواهد سود چنان كه شاعر گفته :
فرشته رَشك بَرد بر جمال مجلس ما * گر التفات كند چون تو مجلس آرايى
ملك به او گفت ما با تو مخالفت نكنيم . پس ملك را به روز ميعاد دعوت كرد و منزل خود به او شناسانيد ؛ و در حال از نزد ملك بيرون آمده پيش مرد نجّار رفت و به او گفت همى خواهم كه صندوق چهار طبقه بسازى كه بر روى يكديگر باشند و هر طبقه درى داشته باشد جداگانه . نجّار گفت : سمعا و طاعة . آن زن گفت : مزد تو چند است ؟ نجّار گفت : چهار دينار مزد من است و اگر مرا كامى بخشى و از وصل خويشتنم بنوازى مزد من همان است . زن گفت : اگر چنين است صندوق را پنج طبقه بساز ، نجار گفت : حبّا و كرامة . پس نجار او را به روز ميعاد دعوت كرد گفت : فلان روز بيا و صندوق بياور . نجّار گفت : اى خاتون ! بنشين و همين ساعت صندوق بگير ، من خود به روز موعود خواهم آمد . آن زن بنشست تا آنكه صندوق پنج طبقه از نجّار گرفته به منزل خود بازگشت و صندوق را در غرفه گذاشته چهار جامه برداشت و به سوى صبّاغ رفت و هريك را جداگانه رنگ كرد ، آنگاه به آماده كردن طعام و شراب و نقل و ميوه و ريحان بپرداخت . چون روز ميعاد شد برخاسته جامهء فاخر بپوشيد و خويشتن را بياراست و عطر ساييد و عود بسوخت و فرش‌هاى ديبا بگسترانيد و به انتظار نشسته بود كه قاضى زودتر از جماعت برآمد . چون زن او را بديد بر پاى خواست و آستين او را بگرفت و بر مسندش بنشاند و ملاعبت آغاز كرد . قاضى قصد كرد كه از او تمتّعى برگيرد ، زن گفت : يا سيّدى ! جامه بكن و دستار به يكسو نه و اين دستار زود بپوش و اين مقنعه بر سر گير تا طعام و شراب بخوريم ، پس از آن حاجت خود را برآور ، آنگاه جامه و دستار كنده پيراهن و مقنعه بپوشيد و همى خواست به خوردن بنشيند كه ناگاه در كوفته شد ، قاضى به او گفت : اين كيست كه در همى بكوبد ؟ گفت :