در زندان تو مظلوم است و من جز او كسى ندارم كه به كارهاى من قيام كند ، اكنون بدان مسألت من اين است كه او را از زندان رها كنى . والى رقعه همى خواند و آن ماه روى همى ديد تا آنكه غمزهء آن پرىروى دل از والى ببرد ، به او گفت به منزل روان شو تا برادر تو را حاضر آورم و به تو تسليم كنم ، زن بازرگان گفت : ايّها الوالى ! من غريبم جز خداى تعالى كسى ندارم و به مجلس كسى داخل شدن نتوانم اگر قصد تو اين است كه كام از من بگيرى بايد در منزل من بيايى و تمامت روز را در آنجا بنشينى و بخسبى و راحت كنى . والى از منزل او بپرسيد .
زن بازرگان منزل به دو سراغ داده از نزد او به در خانه آمده و به خانهء قاضى آن شهر برفت و به او گفت : يا سيّدنا القاضى ! در كار من نظر كن كه پاداش تو با خداى تعالى است . قاضى گفت : به تو چه رسيده ؟ گفت : يا سيدى ! مرا برادرى است كه جز او كسى ندارم ، در حق او گواهى دروغ دادهاند كه او ظالم است ، والى بدين سبب او را در زندان كرده ، از تو همى خواهم كه در نزد والى شفاعتى كنى . چون قاضى را به دو نظر افتاد عاشق جمالش شد و به او گفت به اندرون شو و در نزد كنيزكان من بنشين تا من رسولى نزد والى بفرستم و آن وقت برادر تو را خلاص كنم ، هرگاه مىدانستم كه والى از او چند درم مىخواهد من مىدادم كه سخن گفتن تو مرا بسى خوش آمد . زن بازرگان گفت : ايّها القاضى ! چون اين كارها را كنى نبايد ديگران را ملامت گويى . قاضى گفت : اگر به منزل من درنيايى شفاعت نكنم ، برخيز از اينجا بيرون شو . زن بازرگان گفت : اگر تو را قصد همين است منزل من بهتر و مستورتر است . پس قاضى به او گفت : منزل تو كجاست ؟ زن گفت : در فلان مكان است ، و همان روز كه از والى وعده خواسته بود از قاضى نيز وعده بخواست . پس از آن بيرون آمده نزديك وزير رفت قصهء خود بر او خواند و شكايت به او باز گفت . وزير او را به خويشتن دعوت كرد و به او گفت : اگر حاجت من برآورى برادر تو را رها كنم . زن گفت : اگر قصد اين است بايد در منزل من باشى كه آنجا براى من و تو بهتر است . وزير به او گفت : منزل تو كجاست ؟ زن گفت : در فلان مكان است . و از آنجا بيرون آمده نزد ملك آن شهر رفت و قصهء خود را بر او خوند و رهايى برادر تمنا كرد . ملك به او گفت : كه در
جوحى ( فارسى ) — صفحة 887
مساهمون: احمد مجاهد
ص٨٨٧