تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 886

مساهمون:

ص٨٨٦

صفحهء 745

از حسدِ فتح تو خصم تو پى كرد اسب * همچو جُحا كز خَدوك چرخهء مادر شكست
( انورى )
چو شنيدم اين بگفتم تو عجب ترىّ و يا او * كه هزار جوحى اين‌جا نكند بجز مريدى
( مولوى ، غزل 2843 )

حكايت 759

الف ليله ، حكايت شب‌هاى : 592 تا 595 : « وزير گفت : اى ملك ! زنى از دختران بازرگانان شوهرى داشت كه بسيار سفر مىكرد ، وقتى شوهر او به شهرهاى دور سفر كرد ايام غيبت دير كشيد ، زن او را شهوت غالب آمد ، به پسرى ظريف و خوبروى عاشق شد كه هر دو يكديگر را دوست مىداشتند . در پاره‌يى از روزها آن پسر با مردى منازعت كرد ، آن مرد شكايت نزد والى برد . پسر را به زندان در افكندند . چون دختر بازرگان از حادثهء پسر باخبر شد جهان به چشمش تار گشت برخاسته جامهء فاخر بپوشيد و نزد والى رفته او را سلام كرد و رقعه به او داد كه مضمون رقعه اين بود : پسرى كه تو او را در زندان كرده‌اى برادر من است كه با مردى منازعت كرده و گواهان كه بر او گواهى داده‌اند گواهى دروغ داده‌اند و او