سليمُ القلب بر روى مَناره * روان شد عالَمى در وى نَظاره
چو نيمى برشد آن بىپا و بىدست * فرو افتاد و گردن خرد بشكست
به نادانى چنين پاكيزه استاد * ز بهر دردسر سرداد بر باد
ز بس كان بىسر و بُن دردسر بُرد * سر دردش نبود از دردسر مُرد
از آن سر داد بر باد آشكاره * كه مسجد برد برتر از مَناره
حكايت 534
اللّطايف الظّرايف ( چاپ 1279 ق ) ، ص 34 : « ظريفه - آوردهاند كه ظريفى در خانهء مردى مهمان بوده و شب را طعام بلغور ميل مىنمايد و چون به خواب مىرود نصف شب اسهالى به او رو مىدهد . برخاسته بيرون آيد ، سگ سياه درنده را ديد كه از عقب در خوابيده ، برگشته و به جاى طفل شيرخوارهء صاحبخانه خود را خالى مىنمايد . چون صبح گرديد مادر طفل بيامد كه او را شير بدهد ديد كه در ميان طعام بلغور است . با خود گفت كه : من طفل خود را طعام بلغور ندادهام ، اين چه حكايت است ! آخرالامر رو به مهمان كرد كه : آقا فلان ! ظريف گفت : بلى .
گفت : شيرخوار كه سواى شير از پستان من نخورده طعام بلغور « م . . . د ؟ » ظريف گفت : مادام كه سگ سياه در پشت در خوابيده ، طفل شما دايم طعام بلغور « م . . . د » » .