مستدركات حكايت 92
قاسمى كرمانى ، كليات آثار ، ص 92 :
چپ انداخته پوستين را به دوش * شنيدم جوانى بپرسيد دوش
سبب چيست ، زين عقده بگشا گره * بگفتا : تو داناترى يا بَرَه
نگه كن كه تا چون حكيمانه گفت * چه نيكو ببين ، در اين راز سفت
بلى پوستينى كه جان آفرين * ندوزد نباشد به حكمت قرين
حكايت 99
قاسمى كرمانى ، كليات آثار ، ص 108 :
عذر بدتر از گناه
به باغى درآمد يكى دزدوار * ز شلغم يكى توبره بست بار
و را باغبان ديد و گفت اى پليد * چهگونه ز درآمدى بىكليد
بگفتا به بامم گذار اوفتاد * به باغ اندر انداختم تندباد
به دو گفت گيرم كه بادت فكند * بگو كه دو صد شلغم از ريشه كند
بگفتا من از سختى تندباد * كز آن بينم آسيب گفتم مباد
به شلغم درآويختم هر دو دست * ز ريشه درآمد بدينسان كه هست
به دو گفت گيرم چنين است هان * كه در توبره كرد ؟ بگشا دهان
بخنديد كِت گفتم آن هر دو راست * مر اين را تو برگوى نوبت تو راست
حكايت 306
قاسمى كرمانى ، كليات آثار ، ص 96 :
كَلى را سرى بود چون خشك برگ * برهنه سرش را شكستى تگرگ
شنيدم چو او را سر اشكسته شد * سراسيمه تا جانب دسته شد
كه گر مردى اشكن سر دسته را * چه خواهى شكستن سر خسته را