حكايت 319
قاسمى كرمانى ، كليات آثار ، ص 134 :
ندانم مرا اين حكايت كه گفت * كه مىرفت اندر دهى چاله خفت
يكى آيينه افتاده بر راه ديد * چو برداشت نيك اندر او بنگريد
در او صورت خويش ديدار كرد * گمان كاندر اينجاست خوابيده مرد
به دو گفت لابهكنان عذر خواه * كه من سهو كردم ببخشا گناه
پس آيينه را با ادب چاله زاد * شنيدم كه بر جايگاهش نهاد
حكايت 342
ادهم خلخالى ( عزلتى ) ، بهارستان ، ص 51 :
شنيدم يكى داشت انگشترى * درخشنده چون زُهره و مشترى
فزون قيمتش از دُر شاهوار * خواص نگينش برون از شمار
زنى بود او را عجب دلفريب * كه بى او نبودش زمانى شكيب
به يك جلوه صد جان نمودى كباب * به يك عشوه صدخانه كردى خراب
همه زاهدان زمان بندهاش * فَكنده بدين رخنهها خندهاش
مگر روزى آن مرد شهوت پرست * ندانسته شقوت به شهوت درست
به بازيچه بنشست با آن عدو * به در جَست انگشتر از دست او
دَمى جُست در خانه بازش نيافت * ز آزردگى زود بيرون شتافت
نظر كرد پُر در حياطش نديد * روان از ره بام بالا دويد
بسى رفت با پلك ديده زمين * كه تا باز يابد مگر آن نگين
نگينى كه در خانه گم گشت آن * چسان در برون يافتن مىتوان
يكى گفتش اى مانده در جستجو * چه گم كردهاى آن به من بازگو
چون آن حال بر راى وى عرض كرد * بخنديد و گفت آن خردمند مرد
زهى گول و نادان و بىپا و سر * كه در خانه افتاده ، جويد به در
به صدر سرا جَسته انگشترى * وى اندر برون جويد آن از خرى
بگفتش چو بشنيد از او آن سخن * كه معذورم اى خواجه عيبم مكن