تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
مگر بودى از عدل شه بىخبر * كه شد طرف بامت بر افلاك بر كه دزدى اگر خواست دزدى كند * ز بام اوفتد پاى او بشكند به دو گفت بىچاره از راستى * كه تقصير استاد بنّاستى كه اين‌گونه ديوار كردى بلند * كه مردم سر و دست و پا بشكنند بفرمود كِاو را بيارند هم * كه از كردهء بد سزايش دهم چو در بارگاه آمد آن اوستاد * شنيدم به حرمت به خاك اوفتاد كه اى ناسخ عدل نوشيروان * به فرمانت نُه گنبد قيروان ز من درگذر چون ندارم گناه * ز همسايه‌اش عذر تقصير خواه كه او راست يك دختر نازنين * به چشمش هزاران سگ اندر كمين به كويش بسى كرده در خون شنا * كه گيرند بىگانه و آشنا چو كبك دَرى چون به رفتار شد * دل من به دامش گرفتار شد برافراشتم طرف بامش مگر * كه تا بينم او را به رفتار در بفرمود كِاو راست جُرم و گناه * شتابانه آرندش در بارگاه چو نزديك شد گفتش از غيظ و خشم * كه بيرون كنندش يكى از دو چشم به خاك اوفتاد اندر آن بارگاه * شنيدم چنين گفت با پادشاه مرا اين ستم كى زشه باور است * كه من هر دو چشمم به كار اندر است بفرماى چشمى ز تير افگنان * برآرند از كاسهء ديدگان چه غم گر يكى چشمشان گشت ريش * كه يك چشم آنان نخواهند بيش برفتند و صيد افكنى را به تيغ * بكندند يك چشم از او بىدريغ