نباشد سراى مرا روزنى * كز آن دروى افتد مگر روشنى
مرا خانه مظلم بوَد زان سبب * كنم در برون مطلب خود طلب
دگر بارش آن مرد فرزانه گفت * كه اين وجه ناخوش نشايد شنفت
چراغى در آن خانه روشن بساز * و يا روزنى كن ز خورشيد باز
چو بشنيد مسكين از او اين سخن * خجل گشت از كردهء خويشتن
به تنوير آن خانه بشتافت او * چو شد روشن انگشترى يافت او
همى كرد آن زنده دل را دعا * كه او را در آن باب شد رهنما
ايضا ، نگا : كدو مطبخ قلندرى ، ص 35 .
حكايت 531
نظير : قاسمى كرمانى ، كليات آثار ، ص 112 :
يكى را مگر اين سخن راست بود * كه اندر به كف كاسهء ماست بود
شنيدم جوانى به سنگيش خَست * بخنديد و گفتا سرش چون شكست
نگفتى كه سنگ آخر اى بىخرد * خدا مىنكرده به كاسه خورد
سرم را به سنگ اركنون خستهاى * چه غم چون مرا كاسه نشكستهاى
نكو گفت اگر همّتش بود پست * كه ز اشكست كاسه دلش مىشكست
سر ار بشكند خواهدش موى رُست * ولى كاسهء دل نگردد درست
حكايت 676
قاسمى كرمانى ، كليات آثار ( نيستان ) ، ص 160 :
ز بام اندر افتاد دزدى به بلخ * گذشتش شبى چون شب مرگ تلخ
هم از سختى درد پا و كمر * بناليد ز آغاز شب تا سحر
چو خورشيد بر تودهء خاك تافت * شنيدم به دار الحكومه شتافت
كه اى خاك راهت قزل ارسلان * به شب در فتادم ز بام فلان
چو ديوار بامش بسى بُد بلند * مرا دوش بشكست اعضاى چند
بفرمود كه آرندش اندر حضور * به دو گفت چون بنگريدش ز دور