بديد ، گفت : اين چه كاره بود ؟ گفتند : جولاه . انگشت در دندان گرفت و گفت : آه دريغ ! هركس ديگرى كه بودى در حال زنده شايستى كرد ، اما مسكين جولاه ، چون مرد ، مرد .
مصادر :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 276 .
مآخذ :
هبله رودى ، مجمع الأمثال ، ص 231 ؛ ذيل جوحى .
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 153 .
740 جحا و رئيس ده
جحا در قحط سالى گرسنه به ديهى رسيد . شنيد كه رئيس ده رنجور است .
آنجا رفت گفت : من مرد طبيبم . او را پيش رئيس بردند . اتفاقا در خانه نان مىپختند . گفت : علاج او آن است كه يك من روغن و يك من عسل بياريد .
بياوردند . در كاسه كرد و نانى چند گرم در آنجا شكست . يك لقمه برمىداشت و گرد سر بيمار مىگردانيد و بر دهان خود مىنهاد تا تمام بخورد . گفت : امروز معالجت تمام باشد تا فردا . چون از خانه بيرون آمد ، رئيس در حال بمرد . او را گفتند : اين چه معالجه بود كه كردى ؟ گفت : هيچ مگوييد ، شب اگر من آن نمىخوردم پيش از او از گرسنگى مىمردم .
مصادر :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 296 .
مآخذ :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 158 .