تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 713

مساهمون:

ص٧١٣
تا نخورى كه هلاك شوى . گفت : مرا با آن چه كار است . چون استاد برفت ، جحا وصلهء جامه به صرّاف داد و پاره نانى فزونى بستد و با آن عسل تمام بخورد . استاد باز آمد وصله مىطلبيد . جحا گفت : مرا مزن تا راست بگويم . حال آن‌كه من غافل شدم ، طرّار وصله بربود . من ترسيدم كه تو بيايى و مرا بزنى ، گفتم : زهر بخورم تا تو باز آيى من مرده باشم . آن زهر كه در كاسه بود تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام ، باقى تو دانى .

مصادر :

رسال دل‌گشا ، ص 266 .

مآخذ :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 238 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 150 ، 208 .

736 ماهىفروشى جحا

پدر جحا دو ماهى بزرگ به دو داد كه : به فروش . او در كوچه‌ها مىگردانيد . بر در خانه‌اى رسيد . زنى خوب صورت او را ديد ، گفت : يك ماهى به من بده تا تو را جماعى بدهم . جحا ماهى بداد و جماع بستد . خوشش آمد . ماهى ديگر بداد و جماعى ديگر بكرد . پس بر در خانه نشست ، گفت : قدرى آب مىخواهم . آن زن كوزه به دو داد و بخورد و كوزه بر زمين زد و بشكست . ناگاه شوهرش را از دور بديد . در گريه افتاد . مرد پرسيد كه : چرا گريه مىكنى ؟ گفت : تشنه بودم ، از اين خانه آب خواستم ، كوزه از دستم بيفتاد بشكست . دو ماهى داشتم ، خاتون به گرو كوزه برداشته است ، و من از ترس پدر به خانه نمىيارم رفت . مرد با زن عتاب كرد كه : كوزه چه‌قدر دارد . ماهىها بگرفت و به جحا داد تا به سلامت روان شد .

مصادر :

عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 267 .