سير مىكرديم هرگوشه و كنار * تا كه برخورديم بر بَيّاع نار
كز انار خويش مدحى مىنمود * كِش خريدارى رسد از راه زود
شد رفيقم زو خريدار انار * ايستادم من از ايشان بر كنار
ناگهان ديدم كه رُمّانى ربود * صاحب رمّان از او مشغول بود
زود پنهان كرد رمّان آن عَنيد * ديدهء صاحب انار او را نديد
پس به ره افتاد و من همراه او * تا فقيرى آمدش در يوزه جو
آن انارى را كه پنهان كرده بود * برگرفت و داد و ره بسپرد زود
گفتمش كِاى دوست آن دزدى چرا * وين چه انفاقى است مىبينم تو را
مال مردى را كه سرقت مىبرند * بهر آن باشد كه خود نفعش خورند
تو چرا بُردى كه نفعش غير بُرد * وِزر تو بردى انارى غير خورد
پاسخم گفت آن رفيق خوش خَيال * كه مرا كسب ثواب آمد حلال
عَشرُ امثال است اين انفاق من * يَك زِ دَه از بهر آن اسراق من
نُه ثواب از بهر من باقى بوَد * نوعى از كسب اين بوَد هرگه شود
عَشرُ امثال از كمّ با فروغ * كى توان گويد كسى باشد دروغ
گويد آن ناقل كه رفتم با عِجال * نزد صادق از براى اين سوآل
قصّهء آن مرد گفتم سر به سر * گفت صادق : كاذب است آن بىهنر
چون كه تقوا باشدش شرط قبول * بىقبول اين دَه كجا يابد حصول
انَّما يَتَقَبَّلَ اللّهُ آن عَنيد * در كلام صدق حق گويا نديد
ماند اين دزدىّ و اين انفاق او * بر زنا و بخشش از آن اى عمو
اين كند انفاق از دزدىّ خويش * از زنا آن يك گرفت اين حرفه پيش
بايدش گفتن كهاى مرد شقى * رو بخوان لا تَزنِى و لا تَتَصَدَّقى
735 شاگرد خياط شدن جحا
جحا در كودكى چند روز مزدور خيّاطى بود . روزى استادش كاسهء عسل به دكّان برد خواست كه به كارى رود ، جحا را گفت : در اين كاسه زهر است ، زنهار