عبد الملك بن مروان در صحرائى سير مىكردم . ناگاه به فقير مردى رسيد كه خروارى انار بار داشت . به زجر و عنف بسيار ده انار بزرگ از او گرفت . و من به زبان نتوانستم منع او كردن ، اما به دل انكار كردم . چون از او بگذشت ، گدايى پيشآمد و آن انارها را به وى تصدّق كرد . من متعجّب شدم و گفتم كه : آن ظلم چه بود و اين صدقه دادن چيست ؟ گفت : مگر نشنيدهاى كه هريك گناه را يك سيّئه نويسند ، و هريك ثواب را ده حسنه ؟ به گرفتن انار مرا يك سيّئه حاصل شد ، و چون انار را صدقه دادم ، ده حسنه حاصل شد . يك حسنه را به يك سيّئه برابر كردم ، و نه حسنه ديگر به من ماند . گفتم : از آن غافلى كه صدقه از حرام مقبول نيست ! » .
فرهنگ نظام ، ج 3 ص 147 : « راه دويده كون دريده . اصل اين جمله كه مثل است اين بوده كه : امردى مزد لواط را به فقرا انفاق مىكرد كه ثواب ببرد ، و چون ملتحى شد ، دزدى مىكرد و به فقرا انفاق مىكرد . روزى از آخوند ظريفى مسئله پرسيد كه : آيا كار او چه صورت شرعى داشته ؟ آخوند گفت : ثواب و گناه برابر هم شد ، و كون دريده و راه دويده به تو ماند » .
محمد كريم صابونى متخلّص به ناظم ، شاعر متوفّاى 1339 ه ق ، لسان الغيب فى تمييز الصّحة عن العيب ، ص 200 :
حكايت مردى كه انارى از جايى دزديد و در جايى انفاق در راه خدا كرد
اينچنين گويد مِهينى از رجال * كه رفيقى داشتم ز اهل ضَلال
روزى از بهر تفرّج با رفيق * بر شديم از خانهمان سوى طريق