بگفت :
آن كس كه برون رود در اين روز * غرزنتر از او كس دگر نيست
اديب شنيد و سر از دريچهء بالاخانه كه بر پشت دالان ساخته بود بيرون كرد و در جوابش بر بديهه گفت :
من خود به حرمسراى خويشم * پيداست كه در برون در كيست » .
673 ملّا و مادرش
ملّا مادر پيرى داشت . روزى در نزد بستگان از او تعريف كرده گفت : خدا مادرم را عمر بدهد ؛ باعث خير و بركت خانه است . شخصى گفت : تو كه مادرت را دوست دارى چرا شوهرى برايش پيدا نكردى ؟ ملّا گفت : چه جاى شوخى است . ولى مادرش گفت : حرف حسابى اوقات تلخى ندارد .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 184 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 127 : « جوانى دست زن پيرى را گرفته بود و مىبرد . شخصى از وى پرسيد كه : اين كيست و به كجايش مىبرى ؟ گفت : مادر من است و ناخوش است ، او را به نزد طبيب مىبرم . گفت : شوهرش بده خوب مىشود . مادر گفت : اى فرزند ! اين شخص مگر طبيب شاه است كه اين همه وقوف و مهارت دارد ! » .
پارسا تويسركانى ، گفتوشنود ، ص 288 :
پيرزن و سخن خوش
حكمرانى بداد حكم كه زن * مردها را بوَد چو جان در تن
جفت بايسته است بر هر مرد * هر عزب را جريمه بايد كرد
مرد بىزن چو جسم بىجان است * بىزنى جُرم فاش مردان است
اين خبر را شنيد پيرزنى * گفت بَهبَه بوَد چه خوشسخنى