655 ريش بز و ريش ملّا
ملّا بر منبر وعظ مىكرد . زنى سخت گريست . ملّا گفت : اى جماعت ! صدق را از اين زن بياموزيد كه چنين گريه به سوز مىكند . زن برخاسته گفت : اى ملّا ! بزكى سرخ داشتم كه ريشش به ريش تو شبيه بود . دو روز پيش سقط شده ؛ حالا كه تو ريش را مىجنبانى ؛ ياد بزم افتاده گريه بر من مستولى مىشود .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 159 ، 214 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 54 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 99 : « واعظى بر منبر سخن مىگفت . شخصى از مجلسيان سخت گريه مىكرد . واعظ گفت : اى مجلسيان ! صدق را از اين مرد بياموزيد كه اين همه گريه به سوز مىكند . مرد برخاست ، گفت : مولانا ! من نمىدانم كه تو چه مىگويى ، اما من بزكى سرخ داشتم ريشش به ريش تو مىماند ، در اين دو روز سقط شد . هرگاه كه تو ريش مىجنبانى ؛ مرا از آن بزك ياد مىآيد و گريه بر من غالب مىشود » .
موش و گربهء شيخ بهائى ، ص 195 : « آوردهاند كه تركى از محلّهء شهرى مىگذشت ، ناگاه گذرش به مسجدى افتاد . ديد كه واعظى موعظه مىكرد . بعد از آنكه خلق بسيارى جمع شدند ، آن ترك در ميان مردم بنشست و آن واعظ موعظه مىكرد كه طالبان علم از معنى آن عاجز بودند . مع هاذا آن ترك به هاىهاى گريه مىكرد . بعد از آنكه مردم ملتفت آن حالت شدند ، از او استفسار نمودند كه گريهء تو از چهچيز است و از چه جهت است ؟ گفت : اى برادران ! بنده در سر حد گلّهيى دارم و در ميان آن گلّه بزى . و آن بز را بسيار دوست مىدارم و مدتى مىشود كه من در اين شهرم و آن بز را نديدهام ، الحال به اين واعظ نگاه كردم ديدم ريش واعظ به ريش بز من مىماند ، و آن بز به ياد من آمده ، از آن سبب است كه گريه بر من مستولى شده » .