گفتم اى دكتر چرا رنگ رخم مهتابى است * گفت از رنج فراوان است و از بىخوابى است
گفتم اى دكتر دواى درد مخلص چيست گفت * آب مرغ و ران غاز و سينهء مرغابى است
گفتم اى دكتر كجا اينها ميسّر مىشود * از براى آنكه قوتش شلغم و سيرابى است
639 به عيادت رفتن ملّا
ملّا به عيادت بيمارى رفته بود . پرسيد : امروز چه دوائى داشتى ؟ گفت : مسهل .
گفت : دانستم . چون بوى گندش از دهانت مىآيد .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 154 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 85 : « عبد الحىّ زرّاد رنجور بود . دوستى به عيادت او رفت . گفت : حالت چيست ؟ گفت : امروز مسهلى خوردهام . گفت : پيداست ، كه بوى گندش از دهانت مىآيد » .
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 2 ص 6 :
رفت ملّا ز زور بىكارى * به عيادت به پيش بيمارى
ديد بيمار رفته زير عبا * پس بپرسيد از غذا و دوا
گفت سولفاد دو سود دَه مثقال * خوردم و معدهام نداده مجال
گفت بس كن كه بوى گند دهانت * خبرم داد ز اندرون نهانت
640 هضم شده بخور
شخصى نزد ملّا رفته گفت : من هرچه مىخورم نمىتوانم هضم كنم ، تكليف چيست ؟ گفت : هضم شده بخور .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 155 .