487 ؛ ابن قتيبه ، عيون الأخبار ، ج 3 ص 128 ؛ دميرى ، الحيوان ، ج 2 ص 170 ؛ ابو الفرج ، الأغانى ، ج 10 ص 236 ؛ عباسى ، معاهد التّنصيص ، ج 2 ص 212 ؛ خطيب تبريزى ، تاريخ بغداد ، ج 8 ص 492 ؛ ابن خلّكان ، وفيات الأعيان ، ج 2 ص 321 ، طبقات ابن معتزّ ، ص 58 ؛ ابن عبد ربّه ، العقد الفريد ، ج 1 ص 263 و ج 6 ص 440 ؛ ابن جوزى ، اخبار الأذكياء ، ص 103 ؛ حصرى ، جمع الجواهر ، ص 110 ؛ ابشيهى ، المستطرف ، ج 2 ص 47 ؛ دميرى ، حياة الحيوان ، ج 1 ص 238 ؛ ابن حجّهء حموى ، ثمرات الأوراق ، ص 74 .
نظير حكايت متن ، در يمنى شروانى ، نفحة اليمن ، ص 132 ، آمده : حكايت : « يوسف بن سلام زعفرانى گويد : پدرم مرا همى گفت كه : روزى خالد بن برمك در رى مىخواست به مجلس حكمرانى خويش رود ، و مراكب او را آورده و در حضرت او حاضر نموده بودند ، و طبقات خدمتگذاران همه در خدمت ايستاده بودند كه فرمود : با اين مركبان كه به همراه مىرود و به خدمت ايشان مواظبت مىكند ؟ من گفتم : اين بنده همى روم . و هيچكس از خدمتگذاران ياراى سخن گفتن نداشت . پس فرمود : برو . و من بيرون آمدم كه به همراه مركبان روان شوم - و شروع به خدمتگذارى بديشان نمودم . و از عقب سر مرا همى نگريست و اين حسن خدمت بپسنديد . آنگاه من برگشتم و گفتم : اى امير ! مرا حاجتى است . فرمود : آن چيست ؟ گفتم : مادر من كنيزى است و در تصرّف قومى از بصريان است ، و حاجتم آن است كه امير او را خريدارى فرمايد . گفت : به چه قيمت او را بفروشند ؟ گفتم : سه هزار درهم . فرمود : سه هزار درهم به وى بدهيد - و به من گفت : مادر خويش را بخر و آزاد كن . پس فرمود : ديگر چه مىخواهى ؟ گفتم : آن خواهم كه با مادرم به حج روم . فرمان داد كه : سه هزار درهم ديگر نيز به وى بدهيد . گفتم : خدمتگذارى نيز مىخواهم كه خدمات ما را به انجام رساند .
فرمود : سه هزار درهم ديگرش نيز بدهيد كه خادمى خرد . گفتم : به لباس و جامه نيز محتاجم . گفت : سه هزار درهم ديگرش نيز بدهيد كه بهاى جامههاى ايشان باشد .
گويد : پس من همى گفتم و ما يحتاج زندگى خود همى شمردم - تا آنكه گفتم : منزلى نيز مىخواهم و اسبى هم لازم داريم . و او در هر مرتبه مىفرمود سه هزار درهمش بدهيد . تا آنكه سى هزار درهم از عطاى وى به من رسيد » .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 605
مساهمون: احمد مجاهد
ص٦٠٥