637 ملّا و امير
خر ملّا مرده بود . ناچار خودش كولهء خار را پشت گرفته از بيابان به خانه مىبرد . در اثناى راه ، اميرى به او رسيده گفت : ملّا اين چه حال است ؟ من خيال دارم هديهاى به تو بدهم . بگو : پول مىخواهى ، يا الاغ ، يا گوسفند ، يا باغ ؟ ملّا گفت : پول بده تا بر ميان بندم ، و بر الاغ مرحمتى سوار شده ، گوسفندانى كه لطف نمودهاى پيش انداخته به باغ التفاتى برده ، به دولت تو عمرى به راحتى بگذرانم . امير را از منطق ملّا خوش آمده ، هر چهار را به او داد .
مصادر :
رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 153 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 74 : « سلطان محمود پيرى ضعيف را ديد كه پشتوارهء خار مىكشد . بر او رحمش آمد ، گفت : اى پير ! دو سه دينار زر مىخواهى ، يا درازگوشى ، يا دو سه گوسفند ، يا باغى كه به تو دهم ، تا از اين زحمت خلاصى يا بى ؟
پير گفت : زر بده تا در ميان بندم ؛ و بر درازگوش بنشينم ؛ و گوسفندان در پيش گيرم ؛ و به باغ بروم ؛ و به دولت تو در باقى عمر ، آنجا بياسايم . سلطان را خوش آمد و فرمود چنان كردند » .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 547 ؛ نوادر قزوينى ، ص 140 : « ابو دلامه يكى از خلفا را مديح گفت . گفت : چيزى بخواه . گفت : سگ شكارى . گفت : بدهند . گفت : و اسبى كه بر آن سوار شوم براى صيد . بداد . گفت : و غلامى كه خدمت اسب كند . بداد .
گفت : و جاريهاى كه آن صيد را طبخ كند . بداد . گفت : يا امير المؤمنين ! عيالبار شدم ، خانه مرا ناچار است . گفت : بدهند . گفت : در معيشت ايشان گرفتار شدم . فرمود : او را ضيعه دادند تا به آن معيشت كند . گفت : يا امير المؤمنين ! دستت بده ببوسم . گفت : مرا از اين كار واگذار » .
ايضا ، نگا : ابن جوزى ، اخبار الظرّاف ، ص 175 ؛ ابن قتيبه ، الشّعر و الشّعراء ، ص