نتواند بود . من بىهوده خويشتن را در و بال افگندم ، و حالى بارى عيش برايشان منغّص نكنم و آبروى او پيش اين مرد نريزم . همچنان در زير تخت مىبود تا رايت شب نگوسار شد .
صبح آمد و علامت مصقول بركشيد * وز آسمان شَمامَهء كافور بردميد
گويى كه دوست قُرطهء شَعرِ كبودِ خويش * تا جايگاه ناف به عَمدا فرو دريد
مرد بىگانه بازگشت و درودگر به آهستگى بيرون آمد و بر بالاى كت بنشست . زن خويشتن در خواب كرد . نيك به آزرمش بيدار كرد و گفت : اگر نه آزار تو حجاب بودى