پارسا تويسركانى ، گفتوشنود ، ص 91 :
تعليم خر
حاكمى را خرى سوارى بود * كه ز خر بود خاطرش خشنود
گفت نه در خور خر است و نه من * كه نداند نوشتن و خواندن
هركه خر را سواد آموزد * دل و جان مرا برافروزد
سيم و زر پيش من فراوان است * دهمش آنچه را كه خواهان است
شد يكى زان ميانه داوطلب * كه دهد ياد خر سواد و ادب
گفت من حاضرم كه در ده سال * با سوادش كنم به حدّ كمال
درس خوانتر شود خر از حاكم * خط نويسد نكوتر از حاكم
با چنين دانش و چنين زر و زور * خر به علّامه مىشود مشهور
بايدم اجرتى قرار دهند * سكّهء زر دو ده هزار دهند
ده هزارش مرا دهند الحال * ده هزار دگر پس از ده سال
خر چو داد امتحان خطّ و سواد * ده هزار دگر ببايد داد
حاكم آن را قبول خاطر ساخت * عهد بستند و نيمه را پرداخت
وعده داد و گرفت آن زر را * برد اندر سرا زر و خر را
زنش آگاه شد چو زان سودا * گفت بر باد رفت خانهء ما
برنيايى ز عهدهء اين كار * عاقبت مىرود سرت بر دار
بىسبب حاكمى نبخشد زر * بر سر زر نهاد بايد سر