550 تشكّر از دزد
جحا از قطار پياده شد و منتظر باربر بود . در اين هنگام ، دزدى آمد و چمدان جحا را برداشت و برد ، و جحا هم خوشحال از پشت او به راه افتاد . چون دزد به نزديك خانهاش رسيد ، جحا چمدان را از دزد گرفت و گفت : حضرت آقا ! خيلى از شما متشكرم كه چمدان مرا بدون اجرت حمل كرديد .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 27 .
551 كلاه به سر گذاشتن
جحا خدمت سربازى مىكرد . افسر تعليم ديد كه جحا چپ و راستش را تشخيص نمىدهد . گفت : اى جحا ! يك مقدار فكر كن و به عقلت رجوع كن ، پس خدا براى چه سر را خلق كرده است ؟ جحا گفت : براى اينكه كلاه به سرم بگذارم ، اى افندى ( آقا ) !
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 28 .
552 يا من مىميرم يا امير يا الاغ
جحا با يكى از امرا شرط كرد كه در مقابل دريافت مبلغ كثيرى ، الاغ او را در مدت ده سال خواندن و نوشتن ياد دهد . چون از او در اين باب سوآل كردند .
گفت : در اين مدت ، يا من مىميرم ، يا امير ، يا الاغ .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 29 .