546 موشان آهنخوار و گنجشكان آدمربا
جحا به سفر دورى مىرفت و مقدارى آهن كه داشت پيش تاجرى به امانت گذاشت . چون برگشت و نزد تاجر رفت تا آهن خود را بگيرد ، تاجر گفت :
موشان آهن را خوردهاند . جحا با تعجب گفت : اين معقول است كه موشان آهن را بخورند ! تاجر گفت : هيچ شك مكن كه معقول است . جحا چيزى نگفت و تظاهر به تصديق گفتار تاجر كرد . چون از منزل تاجر بيرون آمد ، كودك او را كه در كوچه بود ربود و با خود برد . تاجر هرچه جستوجو كرد اثرى از پسر نيافت . در اين هنگام با جحا برخورد و از او سراغ كودكش را گرفت . جحا گفت : من در وسط روز بود كه صداى ضجّهاى شنيدم ، سرم را بالا گرفتم ديدم گنجشكى كودكى به منقار گرفته مىبرد ، شايد كودك تو بوده است ! تاجر گفت :
آيا معقول است كه گنجشكى طفلى را بربايد ؟ جحا گفت : چرا معقول نيست .
در شهرى كه موشان آن آهن مىخورند ، گنجشكان آن هم كودكان را مىربايند .
مصادر :
فرّاج ، اخبار جحا ، ص 12 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 56 .
مآخذ :
نصر الله منشى ، كليله و دمنه ، ص 122 : « آوردهاند كه بازرگانى اندك مال بود و مىخواست كه سفرى رود . صد من آهن داشت ، در خانهء دوستى بروجه امانت بنهاد و برفت . چون باز آمد ، امين وديعت فروخته بود و بها خرج كرده . بازرگان روزى به طلب آهن به نزديك او رفت . مرد گفت : آهن در پيغولهء خانه بنهاده بودم و در آن احتياطى نكرده ، تا من واقف شدم ، موش آن را تمام خورده بود . بازرگان گفت : آرى ، موش آهن را نيك دوست دارد و دندان او بر خاييدن آن قادر باشد . امين راستكار شاد گشت - يعنى : بازرگان نرم شد و دل از آهن برداشت . گفت : امروز مهمان من باش .
گفت : فردا باز آيم . بيرون رفت و پسرى را از آن او ببرد . چون بطلبيدند و ندا در شهر افتاد ، بازرگان گفت : من بازى را ديدم كودكى را مىبرد . امين فرياد برآورد كه : محال چرا مىگويى ؟ باز كودك را چهگونه برگيرد ؟ بازرگان بخنديد و گفت : دلتنگ چرا