مشكلات يار و ياور مردم بود و او را منقذ الارواح [ نجات دهندهء روحها ] مىناميدند ، اين خطر را پذيرفت . به عرض تيمور رساندند كه جحا اين منصب را پذيرفته است . تيمور گفت : بايد شجاعت و دليرى او را آزمايش كنم . پس جحا را به ميدان تير آوردند و در محل نشانه قرار دادند . تيمور دستور تيراندازى را صادر كرد . تير اول را به ميان دو پاى جحا خالى كردند .
جحا با آنكه بسيار ترسيد اما به روى خود نياورد و آنچه دعا و ورد از حفظ داشت زير لب زمزمه مىكرد . تير دوم را به جبّهء او زدند و سوراخ كردند . اينبار نيز با اينكه ترس سراپاى وجودش را گرفته بود اما باز خود را حفظ كرد . تير سوم را به عمامهاش زدند و آن را شكافتند ، جحا از ترس مثل چوب خشك ايستاده بود اما خود را نباخت و در ظاهر مىخنديد . تيمور از جرئت جحا در شگفت شد و به او پاداش وافرى داد ، و هم دستور داد يك جبّه و يك عمامهء نو به او بدهند . جحا گفت : قربان ! دستور فرماييد يك عدد شلوار نو هم بدهند . تيمور گفت : به شلوارت كه آسيبى نرسيد ! جحا گفت : سرورم ! آسيبى كه به شلوارم رسيده بيش از آسيبى است كه به جبّه و عمامهام رسيده است .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 225 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 199 .
503 نعرهء چهارم
جحا در همسايگى اميرى منزل داشت . عادت امير اين بود ، شبها كه به خانهاش مىآمد ، ابتدا در طبقهء اول قهقههء پرصدايى مىزد ، بعد به طبقهء دوم مىرفت و در آنجا هم نعرهاى مىكشيد ، بعد به طبقهء سوم مىرفت و در آنجا هم نعرهء بلندى سر مىداد - و همه شب كارش اين بود . روزى جحا سبب اين حركاتش را از او پرسيد . امير دست جحا را گرفت و به طبقهء اول خانهاش برد و