از ترس و ظلم و جور به آبادىهاى اطراف شهرها و بيابانها و كوهها فرار مىكردند ، از آن جمله جحا بود كه با زن و فرزند و الاغش به دهكدهاى رفته بود . روزى از روزها جحا و اهل دهكده كنار درياچهء ده نشسته بودند و صحبت ظلم و جور مغوليان و تيموريان را مىكردند و آيات و روايات را در اين باب متذكّر مىشدند ، كه ناگهان از مخفىگاهى درويشى با شكل مهيب و رنگ قرمز و بينى بزرگ و كج و صورت دراز و ريش كوتاه و چشمان سياه تيز و تاج سياهى كه گيسوان او را در زيرش جمع كرده بود و عبائى بر دوش و كشكولى در دست ، مثل توپ پيشآمد و گفت : اى شيخ ( جحا ) ! چنگيز و تيمور شمشيرهاى خداوندى و عدالت ربانى بودند كه بر شما فرود آمدند ، و آن به سبب ترك حميت شما و به پستى گراييدنتان بود كه در ميان شما نه غيرت بود و نه حميت و نه اتحاد و نه اتفاق . دهاتىها كه آن قيافهء مهيب با آن صورت رعبآور را شنيدند ، از ترس ، عدهاى فرار كردند و عدهاى مثل چوب خشك بر جاى ماندند . جحا هم با ديدن او كم مانده بود عقل از سرش بپرد ، و با خود گفت :
عجبا از اين موجود كه از كجا پيدايش شد . اما در حين حيرت ، با جرئت به درويش گفت : اسمت چيست و اهل كجايى ؟ درويش با صداى وحشتناكى گفت : من داهى ماوراء النهر و اسمم تيمور است . هنوز سخنش را تمام نكرده بود ، كه جحا با خوف و ترس گفت : آيا بعد از اسمت خان هم هست ؟ تيمور با غضبناكى گفت : بلى . در اين وقت جحا رو به اهل دهكده كرد و گفت : اى امت محمد ! آمادهء نماز ميّت باشيد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 228 .
505 مبالغه در كلام
اصفهانى به آقشهر آمده بود و در مجلسى تعريف از عمارات و قصرهاى اصفهان مىكرد كه مثلا قصر شاه داراى 150 غرفه است و مساحتش هزار