مجد خوافى ، روضهء خلد ، ص 243 : « وقتى بخيلى در چاهى افتاد يكى بر سر چاه آمد ، گفت : دست به من ده تا از چاهت برآورم . بخيل امتناع نمود . مرد دانست كه از لفظ عطا امتناع مىنمايد . گفت : دستم بگير و برآى . بخيل دست دراز كرد . گفت : به خدا اگر بميرد دستش نگيرم .
دانى كه چه گفت شاه ايران به وزير * گر سر برود بخيل را دست مگير »
496 صدايش فردا معلوم مىشود
جحا شبى ديروقت همراه شاگردش عماد به خانه مىرفت . در اثناى راه چند نفر دزد را ديدند كه با قفل دكّانى بازى مىكردند . جحا ترسيد كه اگر به طرف آنها برود و با ايشان درگير شود به ضررش تمام مىشود ، راه خود را كج كرد و به شتاب دور شد . عماد پرسيد : اينها چه مىكردند ؟ جحا گفت : كمانچه مىزدند . عماد گفت : پس چرا صدايش نمىآمد ؟ گفت : فردا صدايش معلوم مىشود .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 220 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 106 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 118 .
مآخذ :
ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 37 ؛ مولوى ، مثنوى ، دفتر سوم :
حكايت آن دزد كه مىپرسيدنش كه چه مىكنى نيمشب در بن اين ديوار ؟ گفت : دهل مىزنم .
اين مَثل بشنو كه شب دزدى عَنيد * در بُن ديوار حفره مىبُريد
نيم بيدارى كه او رنجور بود * طَقطَق آهستهاش را مىشنود
رفت بر بام و فرود آويخت سر * گفت او را در چه كارى اى پدر
خير باشد ، نيمشب چه مىكنى * تو كىيى ؟ گفتا : دُهل زن اى سَنى
در چه كارى ؟ گفت : مىكوبم دُهل * گفت : كو بانگ دهل ؟ اى بوسُبُل