گفت : فردا بشنوى اين بانگ را * نعرهء : يا حَسرتا واوَيلَتا
من چو رفتم بشنوى بانگ دهل * آن زمان واقف شوى بر جزو و كُل
497 كلاه گذاشتن سر سبزى فروش
جحا از مقابل دكّان سبزى فروش عبور مىكرد كه سبزىفروش او را ديد و گفت : اى جحا ! مدتى است كه بدهيت مانده است ، آن را تصفيه كن . جحا گفت : دفتر را بياور ببينم چهقدر حساب من است . سبزىفروش دفتر را آورد و جحا ديد كه 31 غروش بدهى اوست ، و در صفحهء مقابل هم 26 غروش بدهى پيشنماز محله است . با سبزىفروش گفت : حساب امام محله را از حساب من كم كن و ما بقى كه 5 غروش مىشود به من بده تا حسابمان تصفيه شود .
سبزىفروش مقدارى فكر كرد و ديد كه خيلى وقت است حساب اين دو مانده است و حالا جحا مىخواهد تصفيه كند و او هم كه خيلى مشتاق به تصفيه حساب بود ، 5 غروش ديگر به جحا داد و برگ تصفيه حساب را گرفت ، و جحا هم خندان و شادان رفت . سبزىفروش كه تنها شد ، فكر كرد و ديد سرش كلاه رفته است ، و نمىدانست كه چهگونه از اين ورطه خلاص شود .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 221 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 107 .
498 من هم كوچكترين فرد جهانم
روزى جحا وارد مجلس تيمور لنگ شد و با جرئت تمام بعضى مطالب راجع به امور شهر به عرض تيمور رساند و بعضى مطالب هم از تيمور درخواست كرد كه تيمور طاقت آن را نداشت . در اين اثنا تيمور غضبناك شد بهطورى كه شرارههاى غضب از چشمانش زبانه مىكشيد ، به جحا گفت : به چه حقى اين