ص 161 .
481 استخوان سر شتر منفعتت
زن جحا نخى را كه ريسيده بود به جحا داد كه به بازار ببرد و بفروشد . جحا نخ را به بازار آورد . خريداران به عمد مىخواستند آن را ارزان بخرند . جحا هم در مقابل مكر آنها دست به حيلهاى زد . استخوان سر شترى پيدا كرد و آورد خانه و نخ را به دور آن پيچيد و به نظر كلاف بزرگى آمد و به بازار برد و مشترى به قيمت اصليش خريد . خريدار چون نخ را باز كرد ، ديد در وسط آن استخوان سر شتر است . به در خانهء جحا آمد و گفت : تو در معامله خيانت كردى . جحا خنديد و گفت : تو فقط همان قيمت نخ را دادى ، استخوان سر شتر هم منفعتت ، حسابى نداريم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 212 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 122 .
482 وقتى هم توى سرت مىزنند قهر مىكنى
جحا با دو نفر ديگر از رفقايش مىخواستند ناهار بخورند . جحا و يكى ديگر ضمن صحبت مشغول خرد كردن نان در ظرف شير بودند ، و آن نفر سوم مشغول به خوردن ، و هرچه به او اخطار كردند و هشدار دادند كه صبر كند گوش نمىكرد . تا اينكه جحا غضبناك شد و با ملاقه به سرش كوفت و رفيقش ناگهان رنگش زرد شد و بىهوش به زمين افتاد . جحا گفت : نان كه خرد نمىكنى ، از خوردن هم كه دست نمىكشى ، وقتى هم توى سرت مىزنند قهر مىكنى .