مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 176 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 149 .
472 او هم مثل من گرسنه بود
در عهد تيمور لنگ دهرىيى به شهر آقشهر آمد و چندين مسئله را مطرح كرد و از تيمور خواست كه علماى بلد را احضار كند تا با او بحث كنند . تيمور علماى شهر را جمع كرد و به آنها گفت كه دانشمندى آمده است و مىخواهد با شماها بحث كند . چون مجلس آماده شد و بحث شروع گرديد ، علما عاجز از جواب آمدند و متأثر شدند . با يكديگر گفتند : تأسف فايده ندارد ، بايد از علماى ساير شهرها كمك بگيريم . بعد به خاطرشان رسيد كه اين امر طولانى مىشود و ما موجب تمسخر تيمور واقع مىشويم . سرانجام به اينجا رسيدند كه از جحا كمك بخواهند . پس به دنبال جحا فرستادند و او را احضار كردند .
جحا چون درآمد ، ماوقع را براى او گفتند . جحا گفت : او را به من واگذاريد .
گفتند : چه مىخواهى بكنى ؟ گفت : با او بحث مىكنم ، اگر جوابهاى او را دادم ، فهو المراد ، و اگر نتوانستم جوابهاى او را بدهم ، شما بگوييد : ما او را نمىشناسيم و او را نياورديم ، او از پيش خود به اينجا آمد ، پس عالم ديگرى مىطلبيد . اما اگر جوابهاى او را دادم ، بايد پاداش مرا بدهيد . گفتند : به روى چشم . در روز موعود ، در ميدان شهر چادرى برپا كردند و تيمور با اعضاى دولتش در صدر مجلس جلوس كرد و دهرى هم آمد نزديك تيمور نشست و همه منتظر ورود جحا بودند . جحا در حالى كه عمامهاى بزرگ بر سر نهاده بود و جبّهاى گشاد بر تن كرده بود ، همراه شاگردش حمّاد و ديگر طلبهها داخل مجلس شد و طرف راست تيمور نشست . بعد از تعارفات معموله ، دهرى به وسط مجلس آمد و دايرهاى رسم كرد و منتظر جواب ماند تا جحا چه بگويد .
جحا هم برخاست و به وسط مجلس آمد و با عصايش دايره را به دو قسمت