تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
جز صداى وزش باد و به هم خوردن شاخه‌هاى درختان و سرما ، و از يك ميلى هم نورى نمايان بود كه تمام توجه من به آن نور بود . يكى از همسايگان گفت : شرط را باختى . محققا از آن نور گرم مىشدى ، سايرين هم گفتهء او را تأييد كردند و گفتند بايد سور را بدهى . جحا چاره‌اى نديد جز اين‌كه سور را بدهد . پس شبى ايشان را دعوت كرد ، ساعت‌ها گذشت اما از شام خبرى نشد . از جحا پرسيدند : پس شام كو ؟ گرسنگى ما را كشت . جحا گفت : اكنون حاضر مىشود ، قدرى صبر كنيد . و از اتاق خارج شد . ساعتى هم گذشت باز غذا حاضر نشد . برخاستند و دنبال جحا رفتند . ديدند در وسط حياط ديگ بزرگى به درخت آويزان كرده و شمعى زير آن گذاشته است . گفتند : ديگ به اين بزرگى كه با نور اين شمع جوش نمىآيد ، ما را مسخره كرده‌اى ! جحا گفت : اگر ديگى با اين نور شمع به جوش نيايد ، پس چه‌گونه من از مسافت يك ميلى با نور چراغى از دور گرم مىشده‌ام ؟ با اين جواب ، همسايگان گرسنه و مانده به خانه‌هاى خود برگشتند .