باقلوا و حلوا آوردند ، و جحا هم خونسردى خود را بازيافت و شروع به خوردن شيرينىها كرد و دائما زنش را تهديد مىكرد كه اگر دستم به او برسد مانند اين باقلوا دو نيمش مىكنم و باقلوا را نصف مىكرد و در دهان مىگذاشت ، و همينطور بقيهء شيرينىها را با تهديد و حمله به زنش خورد . بعد از خوردن انواع شيرينىها ، با خونسردى به صاحب مجلس گفت : ما مىدانستيم شما عروسى داريد ، اما از اينكه ما را دعوت نكرده بوديد ناراحت بوديم . من هم حيلهاى انگيختم كه با زنم جنگ زرگرى كنم و او به خانهء شما پناه بياورد و من هم در تعقيب او داخل شوم و شكمى از عزا در بياوريم كه درآورديم . من با زنم دعوا ندارم و خيلى هم از او راضى هستم . ما به خير و شما به سلامت . به زنم بگوييد كه من رفتم خانه ، او هم بيايد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 157 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 123 .
مآخذ :
سعيدى ، خندههاى قهقههيى و ممتاز الحكاية ، ج 1 ص 15 .
457 و الّا سنگ روى سنگ باقى نمىماند
امير شهر مدت يك هفته به يكى از شهركهاى نزديك سفر كرد و برگشت .