كنيد . بچهها از اين حكم خوشحال شدند و كلاغ را به جحا دادند و درهمها را گرفتند . جحا كلاغ را با خود به بستان آورد و رها كرد ، اما كلاغ به سبب كشمكش در دست بچهها قادر به پرواز نبود و بر روى شاخ گاوى فرود آمد .
جحا خوشحال شد و با خود گفت : باز من شكار بزرگى كرد . فورا جست و كلاغ و گاو را گرفت و به خانه روان شد . صاحب گاو آمد و گاوش را نديد ، و پس از جستوجو مطّلع شد كه جحا گاوش را برده است . به در خانهء جحا آمد و در را زد . جحا بيرون آمد و گفت : چه مىخواهى ؟ صاحب گاو گفت : گاوم را .
جحا گفت : اينجا جنگل نيست ، اگر حقى دارى برو محكمه و شكايت كن .
شكار در هر مكانى مباح است . اين كلاغ تربيت شده است و من آن را جهت شكار پرواز دادم و بر روى شاخ گاوى در وسط صحرا نشست ، ديگر اين گاو تو نيست . روز ديگر صاحب گاو به محكمهء قاضى رفت و ماجرا را بيان نمود .
قاضى جحا را احضار كرد و مىخواست بر عليه جحا حكم بدهد كه جحا به او فهماند كه يك كوزه روغن رشوه براى قاضى مىفرستد . قاضى حكم داد كه گاو مال جحا است و جحا هم يك كوزه روغن براى قاضى فرستاد . روز بعد كه
جوحى ( فارسى ) — صفحة 435
مساهمون: احمد مجاهد
ص٤٣٥