ص 69 .
447 خدايا از او بگير و به اين بده
جحا از كسى طلبى داشت و به در خانهاش رفت و مطالبه كرد اما بدهكار چيزى به او نداد و گفت پول ندارم . جحا نااميد برگشت . در بين راه گرسنگى شديدى به او دست داد كه در اين وقت از جلوى دكّان نانوايى عبور مىكرد و بوى نان تازه و خوش منتشر شده بود . جحا دست برد و يكى از نانها را گرفت و به خوردن نشست و سرش را سوى آسمان كرد و گفت : پروردگارا تو مىدانى كه من گرسنه هستم و پولى ندارم ، اما فلانى چند فلوس به من بدهكار است ، پول اين نان را به حساب من از او بگير و به اين نانوا بده .