به دو گفتا كهاى مرد نكونام * شَكر دارى سپيد و مغز بادام
چنين گفتا كه دارم هر دو بسيار * و ليكن تا پديد آيد خريدار
به دو ديوانه گفت آخر كجايى * چرا آن هردو خوش را خوش نخايى
اگر اين هر دو بفروشى به صد ناز * از اين هر دو چه خوشتر مىخرى باز
مقالات شمس تبريزى ( چاپ عماد ، ص 231 ) : « يكى خمّار خمر فروخت . يكى گفت كه : خمر مىفروشى ؛ عجب ! به عوض آن چه خواهى خريدن ! » .
ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 35 : « گويند كردى بازار نديده به در دكّان قنّادى رسيد و آن انواع حلويّات و تنقّلات بديد . دو انگشت به دو چشم قنّاد حواله نمود . قنّاد سركشيد و برآشفت . كرد گفت : خانه خراب ! تو كه كور نيستى ، چنين ايستاده پى چيستى ، چرا از اين نعمتها و دعوتها نخورى ؟ قنّاد گفت : اين را براى فروختن آوردهام نه خوردن . كرد گفت : به قيمت اين چه بخرى و بخورى كه بهتر از اين باشد » .
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 411 : « غورىيى هرگز به شهر هرات نرسيده بود .
روزى به شهر درآمد . چون به چارسوق رسيد ، دكّان قنّادى ديد آراسته به انواع شكربار . پيش رفت و طبقى بزرگ پر از نقل بادام ديد . دست دراز كرد و مشتى از آن بربود . قنّاد خواست كه سر دستش بگيرد ، غورى به سبك دستى در دهان انداخت و گفت : اين نه تو را شد و نه مرا » .
419 حالا حرفى نيست
روزى جحا در ماه رمضان به نماز جماعت رفت . پيشنماز ابتدا سورهء فاتحه را خواند ، و بعد از آن شروع به خواندن سورهء ياسين كرد . جحا چون چنين ديد ، گفت : خدا مىداند كه من تحمّلش را ندارم ، هر چيزى وقتى دارد . از جماعت خارج شد و فرادا نماز خواند . پيشنماز چون سخن جحا را شنيد ، خواند :
وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ
، سپس تكبير گفت و به ركوع رفت . جحا برگشت به نماز و گفت : حالا حرفى نيست .