تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
ديگرى نفهمد . يك روز هر دو زنش در كنارش نشسته بودند و از جحا پرسيدند : كدام يك از ما را بيش‌تر دوست دارى ؟ گفت : آن را كه گردن‌بند به او اهدا كردم . هريك از زنان خوشحال شد و گمان برد كه منظورش اوست .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 116 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 60 .

مآخذ :

اين حكايت مقتبس از حكايت نصيب شاعر متوفاى 108 ه است كه در ابن جوزى ، الأذكياء ، ص 101 آمده است .

418 چرا مثل مجسمه ايستاده‌اى

جحا از شهر آق شهر به شهر سيورى حصار مىرفت و گرسنه بود و جيبش خالى . توى بازار به دكّان نانوايى رسيد كه نان‌ها را از تنور بيرون مىآورد و بوى نان همه‌جا پراكنده بود . جحا ايستاد و به نانوا گفت : اين نان‌ها همه‌اش مال توست ؟ گفت : بلى . جحا سخن خود را مكرّر كرد و گفت : آيا همهء اين نان‌هاى سفيد و گرم مال توست ؟ نانوا گفت : آرى ، همه‌اش مال من است . جحا به جدّ گفت : در اين صورت چرا مثل مجسّمه ايستاده‌اى و نگاه مىكنى و نمىخورى ؟

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 117 ؛ رمضانى ، ملا نصر الدين ، ص 61 .

مآخذ :

عطّار ، اسرارنامه ، ص 187 :

الحكاية و التّمثيل

مگر مىرفت آن ديوانه دل‌شاد * فتادش چشم بر بقّال استاد