415 اما نتوانستم سوار شوم
جمعى در مجلسى سخن از چابك سوارى ايّام جوانى مىكردند . جحا برخاست و گفت : روزى اسب سركشى آورده بودند كه كسى جرئت نزديك شدن به آن را نداشت . يكى از اسبسواران دهكده پيشآمد اما نتوانست به آن نزديك شود و سوار گردد . يكى ديگر بر پشت او پريد ؛ اما بر زمينش زد . يكى ديگر آمد ؛ اما او هم نتوانست سوار شود . پس من دامن همت بر كمر زدم و به سرعت يالش را گرفتم و جستم - در اين هنگام يكى از رفقايش كه او را مىشناخت وارد مجلس شد ، جحا حرفش را اينطور تمام كرد : اما نتوانستم سوار شوم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 115 ؛ ملّا نصر الدّين ، ص 60 .
416 دعوا سر سنّ و سال بود
مردى با تشويش و شوريدگى پيش جحا آمد و گفت : دستم به دامنت ! بين زنم و دخترم دعوا شد و نزديك بود همديگر را خفّه كنند ، بيا و بين آنها را اصلاح كن . جحا گفت : دعوا سر سنّ و سال بود ؟ مرد گفت : نه ، چرا از سنّ و سال مىپرسى ؟ گفت : پس ناراحت نباش ، تا به خانه برسى آنها با هم صلح كردهاند .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 116 .
417 آن را كه گردنبند اهدا كردم
جحا را دو زن بود . به هريك گردنبندى اهدا كرد و سفارش نمود كه آن